استاد شهریار -شعر آذربایجان
پر می زند مرغ دلم به یاد آذربایجان
خوش باد وقت مردم آزاد آذربایجان
دیری است دور از دامن مهرش مرا افسرده دل
باز ای عزیزان زندهام با یاد آذربایجان
آزادی ایران زتو ،آبادی ایران ز تو ،
آزاد باش ای خطه آباد آذربایجان
تا باشد آذربایجان پیوند ایران است و بس
این گفت با صوتی رسا ، فریاد آذربایجان
رباعیات مهدی سید حسینی:
آغاز بهار است بیا پر بزنیم
بر گلشن سبز عاشقان سر بزنیم
پیمانه به دست دوستان منتظرند
تا حرف ز میخانه و ساغر بزنیم
-----------------------------
آغاز بهار است گلستان بی گل
دلها همه زار است گلستان بی گل
گلهای معطّر همه پژمرده شدند
دنیا پر خار است گلستان بی گل
-----------------------------
آقای گلم !بیا که تاخیر بس است
دنیای خراب ما پر از خارو خس است
در صبح بهار سبز ای حضرت عشق
خوشرنگترین پرنده ها در قفس است!
http://shahide-eshgh.blogfa.com/کاظمی
خداوندا مرا از من جدا کن
منِ من را بکش من را رها کن
منِ من منشاء هر خود پسندی
منِ من را که کشتی خود پسندی
حافظ:
چرا که شرم همی آیدم ز حاصل ِ خویش
علايم ظهور و امور حتمي
پنج مورد از نشانه هاي ظهور در بسياري از روايات كه از حدّ تواتر گذشته است؛ از جمله نشانه هاي حتمي ظهور برشمرده شده اند:
خروج سيّد خراساني و يماني، نداي آسماني مبني بر حقّانيت حضرت مهدي(ع)، شهادت نفس زكيّه و فرو رفتن سپاهيان سفياني در منطقة بيداء (بيابان بين مدينه و مكّه).14
تعيين زمان ظهور حضرت مهدي(ع)
بسياري از روايات، ما را از توقيت (مشخص كردن زمان ظهور) يا تعيين محدودة زماني براي ظهور حضرت به شدت نهي كرده اند و شيعيان را امر كرده اند كه هر كه را چنين كرد تكذيب كنند و دروغ گو بشمارند؛ زيرا اين مطلب در زمرة اسرار الهي است و كسي آن را نمي داند؛
اگر بنا بود زمان ظهور مشخص شود و همگان بدانند كه ايشان بناست چه زماني قيام جهاني خويش را آغاز كنند؛ ستمگران و ظالمان تمام عِدّه و عُدّه خويش را براي آن روز مهيا و آماده مي كردند ـ كه به خيال خام و واهي خود ـ آن نور الهي را خاموش كنند و نگذارند عدالت را در جهان گسترش دهند و مؤمنان و مستضعفاني هم كه قرن ها با حدوث اين حادثة عظيم و بزرگ فاصله داشتند مبتلا به يأس و كسالت و خمودي مي شدند حال آنكه قرن هاست بسياري در انتظار آن يار غايب از نظر، ديده ها را خون بار كرده و هر صبح و شام دست دعا به تعجيل در فرج ايشان برداشته اند و اميد دارند كه در زمرة ياران و ياوران ايشان باشند. مشخص نبودن زمان ظهور خواب از چشم هاي ستمگران ربوده و هر صبح و شام از اين هراسناكند كه شايد آن عزيز مقتدر امروز ظهور كند و پايه هاي حكومت شيطاني شان را درهم شكند.
به اميد آنكه آن روز را ببينيم و از ياوران حضرتش باشيم. ان شاءالله.
منبع :
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?id=102&bank=notepad&startrec=6
خطاب به امام زمان (عج)
سرچشمه طراوت ، آبی به جو ندارد
کو یار آشنایی ، تا درد دل بگویم
غیر از خیالت این دل ، یک رازگو ندارد
راه وصال بستی ، با دیگران نشستی
روکن به هر که خواهی ، گل پشت و رو ندارد!
منبع: بروشور معاونت فرهنگی مسجد مقدس جمکران
بشنو از نی چون حکایت می کن !
بگذر ازنی من حکایت می کنم
وز جدایی ها شکایت می کنم
نی کجا این نکته ها آموخته ؟
نی کجا داند نیستان سوخته ؟
بشنو ازمن بهترین راوی منم .
راست خواهی هم نی وهم نی زنم
نشنو ازنی . نی حصیری بیش نیست .
بشنو از دل کو حریم دلبریست .
نی چو سوزد خاک و خاکستر شود .
دل چو سوزد خانه دلبر شود .
فقر فرهنگی:
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست .
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ، طلا و غذا نیست .
فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفته ی یك كتابفروشی می نشیند .
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند .
فقر ، كتیبه ی سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .
فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود .
فقر ، همه جا سر میكشد .
فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست .
فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است .
3 بچه مدرسه ای:
میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا
من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم...
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی
شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت
معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت؟
http://biadabyan.blogfa.com/
چه میدانی
وزین هنگامۀ هستی بجز زندان چه میدانی
ز هر برگی تمنّائی به جانِ ساقه میریزد
تو از رازِ تنِ گُل در تلاشِ جان چه میدانی
زمین را زجرِ تن باید که گُل بر سینه افشاند
توازابر و مَه وخورشیدو ازباران چه میدانی
سکوتِ عشقِ را جنگل نشینان ساده می فهمند
مدیحه خوان ، تو ازآوازِ مَهرویان چه میدانی
توانِ عشق بخشیدن ، توان ذات آدمهاست
ازین ایثارِ گوهرگونه ای نادان چه میدانی
چه حکمت تیشه دستانرا سکونت با گُلِ نرگس
تو غیر از همنشینی با سیه کاران چه میدانی
به بازارِ تجارت خرقۀ دین و خدا مفروش
الا ای فاسد اندیشه ، تو از ایمان چه میدانی
ندانستی ، نمیدانی ، نخواهی تا ابد دانست
که کشتن کارِ حیوانست ، از انسان... چه میدانی؟http://www.arghavanebaran.blogfa.com/
طنز
شعر مادر ایرج میرزا
گویند مرا چو زاد مادر پـسـتـان به دهان گرفتن آموخت
شب ها بر ِ گاهواری من بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم الـفـاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لـب مـن بـر غـنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست تا هستم وهست دارمش دوست
.
.
.
ایرج میرزای قرن ۲۱
گوینــــــــد مرا چـــو زاد مـادر روی کاناپه، لمــــیدن آموخت
شب ها بر ِ مـــاهــواره تا صبــح بنشست و کلیـپ دیدن آموخت
برچهـــره، سبوس و ماست مالید تا شیوه ی خوشگلیـدن آموخت
بنــــمود «تتو» دو ابروی خویش تا رســم کمان کشـیدن آموخت
هر مــــاه برفـــت نزد جـــــراح آیین ِ چروک چیـــــدن آموخت
دستـــــــــم بگـــرفت و ُبرد بازار همـــــواره طلا خریدن آموخت
با دایــــــی و عمّه های جعــــلی پز دادن و قُمپُــــــزیدن آموخت
با قوم خودش ، همیــــــشه پیوند از قوم شــــوهر، بریدن آموخت
آســــــوده نشست و با اس ام اس جک های خفن، چتیدن آموخت
چون سوخت غذای ما شب وروز از پیک، مدد رسیــــدن آموخت
پای تلفــــن دو ساعت و نیــــــم گل گفتن و گل شنیـــدن آموخت
بابــــــام چــــو آمد از سر کـــار بیماری و قد خمیـــــدن آموخت
صبر
صبوری پیشه نکن!
از هر دست که بدی با همون دست می گیری( زنجیر عشق)
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"
و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.
من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه
چشمان مشتاق
زندگی به رنج کشیدنش می ارزد
سال نو با اندیشه ای نو !
اندیشه های نو همراه با آرامش و خیرخواهی برای خود
و همه!
کیا موافقن؟؟؟؟
همچون باران باش،رنج جداشدن ازآسمان رادرسبزکردن زندگی جبران کن.
غزلی که مولانادربستربیماری برای فرزندخویش سرود
|
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن |
||
|
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن |
||
|
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن |
||
|
ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده بر آب دیده ی ما، صد سنگ آسیا کن |
||
|
خیره کشی است ما را، دارد دلی چو خارا بکشد، کسش نگوید: تدبیر خونبها کن |
||
|
بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن |
||
|
دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن |
||
|
در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن |
||
|
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد از برق آن زمرد، هین دفع اژدها کن |
|
|
|
بس کن که بیخودم من، ور تو هنر فزایی تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن |
پیر شدم...
به کوچه وارد میشدم که پیر مردی از آن خارج میشد!
پیر مرد گفت نرو بن بسته!
گوش نکردم و رفتم...
بن بست بود.بر گشتم به ابتدای کوچه که رسیدم
دیدم همانند آن پیر مرد پیر شدم...
خدا بیامرزدش!
اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب چروین است
گر چه جز تلخی ز ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و ز هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد
چون بدین نقطه رسید مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آنکس که در این محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است
سه آفریقایی:
بعد غوله می یاد بیرون و به آفرقایی میگه یه آرزو کن.
آفریقایی میگه: منو سفید کن.
تا اینو میگه سومی میزنه زیر خنده آفریقایی میگه: چیه برای چی میخندی؟
سومی گفت: همینجوری.
بعد غوله به آفریقایی دومیه گفت: تو چی می خوای؟
آفریقایی گفت: منم سفید کن .
دوباره سومی میزنه زیر خنده .
آفریقایی گفت برای چی میخندی؟
سومی باز گفت: همینجوری.
نوبت سومی میشه. غوله ازش می پرسه: تو چی می خوای .
سومی میگه: این دوتا رو سیاه کن.
شعر مادر
دادمعشوقه به عاشق پیغام که کندمادرتوبامن جنگ
هرکجا بیندم از دور کند چهره پرچین و جبین پرآژنگ
با نگاه غضب آلوده زند بردل نازک من تیرخد نگ
از در خانه مرا طرد کند همچو سنگ ازدهن قلماسنگ
مادرسنگ دلت تازنده است شهددرکام من وتوست شرنگ
نشوم یک دل ویک رنگ تورا تا نسازی دل آواز خون رنگ
گرتو خواهی به وصالم برسی بایداین ساعت بی خوف ودرنگ
روی و سینه ی تنگش بدری دل برون آری ازآن سینه ی تنگ
گرم وخونین به منش بازآری تا برد زآیینه ی قلبم زنگ
عاشق بی خردناهنجار نه بل آن فاسق بی عصمت وننگ
حرمت مادری از یاد ببرد مست از باده و دیوانه زبنگ
رفت و مادر را افکند به خاک سینه بدرید و دل آورد به چنگ
قصد سرمنزل معشوقه نمود دل مادر به کفش چون نارنگ
از قضا خورددم در به زمین واندکی رنجه شد او را آرنگ
آن دل گرم که جان داشت هنوز اوفتاد از کف آن بی فرهنگ
از زمین باز چو برخاست نمود پی برداشتن دل آهنگ
دید کز آن دل آغشته به خون آید آهسته برون این آهنگ
آه دست پسرم یافت خراش وای پای پسرم خوردبه سنگ
" ایرج میرزا "
در این سال جدید یادم باشد!
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد


