اکنون که می خواهم بی مقدمه حرفهایم را بنویسم:خاطرات خواهرم را که
می خوانم هوایی می شوم!امیدوارم عمری باشد تا بتوانم به حرمت بیایم
و باز هم پنجره فولادت را ببینم...
به نام خدایی که خاک آفرید از آن خاک انسان پاک آفرید
حواسم را باد خیال برده است وکاغذهایم را باد پنکه،اما قلم محکم در
دستم است و از این بادها نمی لرزد.
درو دیوار اتاقم خوب می دانند که وقتی دلتنگ می شوم رنگ از رویم می پرد
وبی قراری می کنم.شاید به خاطر همین است که رنگهایشان می ریزد و...
پنجره ی اتاقم به من پوزخند می زند.آخر یاد شب هایی می افتد که با
چشم دوختن به آن،روزها را برای آمدن به سویت می شمردم.شنیده ام
جدایی فراموشی می آورد.در این هشت سال که ندیدمت مرا فراموش
که نکرده ای.نه؟
حالا که خودم لیاقت آمدن به سویت را ندارم،این دست نوشته ها را برایت
می فرستم تا مرا یادت نرود.آدم برای کسی نامه می نویسد که دوستش
داشته باشد و دستش به او نرسد.
راستی،گاهی وقت ها فکر بچگانه ای به سرم می زند و مثل فیلم های
کودکی می گویم کاش دستانم به درازی مجیدجان دلبندم بود...!!
منم،آزاده ای که کوه غم روی شانه هایش نشسته وصدایش در
نمی آید.گاهی سرم را روی شانه های رحمت خدا می گذارم واشک را
مهمان خانه ی چشمانم می کنم.چشمانم انگار برای اشک کارت دعوت را
با پست پیشتاز می فرستند که آنقدر زود در آنها حلقه می زنند.
آرزوهایم رنگ باخته اند،آنقدر که دلم نمی خواهد بیش از این زمین را با
تحمل کردن وزنم خسته کنم.
می دانی آقا؟در این روزگار کم کم دارم یاد می گیرم که بعضی از خاطراتم را
تا کنم ودر جیب کتم بگذارم،اما کتی ندارم.من چه کردم که مستحق این
جداییم؟مرا به جرم بی گناهی به جدایی محکوم کرده ای و من چگونه تاب
بیاورم؟مدتهاست که از ته دل زار نزده ام،به امید اینکه روزی دست در ضریح
تو گره از بغض بگشایم.
نمی دانم،نمی دانم چگونه می شود به مقام کبوترهای حرمت رسید و روی
سقاخانه نشست،اما خوب می دانم که خریدار دل شکستگانی...
راستی،نمی دانم نامه ام را می خوانی یا نه؟مغزم می گوید دور مرا خط
قرمز کشیده ای،اما با دلم چه کنم؟
آقاجان،دوست دارم مسافر خودرو حقیقت شوم و از دنیای دروغی که در آن
تخم مرغ هم پس از شکستن،دورنگیش پیدا می شود سبقت بگیرم.
چه خوب است خیال،وقتی که چراغ خیالات روشن است،یخ زندگی آب می
شود.آنقدر خیال بافته ام که کلاف های فکرم لباس آرزویی شده اند بر
تنم،کاش این لباس اندازه ام باشد!!!!!
نمی دانم کره ی خاکی را وقتی می میرد کجا به خاکش می سپارند،اما
دوست دارم پس از مرگم در آغوش خاک حرمت آرام گیرم.جایی که تو
باشی قلب پرنده ای آرام می گیرد.
گاهی وقتها فکر می کنم لایق خشکی ام،چرا که خدا بارها به من گفت:بیا
صورتت را در آب بشوی،گفتم:خیس می شوم،گفت:بیا در چشمه آب بازی
کن،گفتم:سردم می شود،گفت:بیا در رود شنا کن،گفتم:غرق می شوم.
http://parinaz1993.blogfa.com/#