غزلی که مولانادربستربیماری برای فرزندخویش سرود
|
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن |
||
|
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن |
||
|
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن |
||
|
ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده بر آب دیده ی ما، صد سنگ آسیا کن |
||
|
خیره کشی است ما را، دارد دلی چو خارا بکشد، کسش نگوید: تدبیر خونبها کن |
||
|
بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن |
||
|
دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن |
||
|
در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن |
||
|
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد از برق آن زمرد، هین دفع اژدها کن |
|
|
|
بس کن که بیخودم من، ور تو هنر فزایی تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن |