همراه با درد کهنه ی شهریار (ره):
یار و همـــــسر نگرفتم که گرو بود، ســــرم
تو شدی "مادر" و من، با همه پیری، "پسرم"
تو جگرگوشه هم از شیر بریدی و هنوز،
منِ بیچـــــاره، همان عاشق خونین جگرم
خون دل می خورم و چشم نظربازم جام
جرمم اینست که صاحبدل و صاحبنظرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی ،
هوس عشــــق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت، گوهرخود تا به "زر و سیم" فروخت،
پدر عــــشق بســـــوزد که " در آمد پدرم..."
عشق و آزادگی و حُسن و جوانیّ و هنر،
عجبا هیـــچ نَیَرزید که "بی سیم و زرم! "
هنـــــرم کاش گِرِهــــبند زر و سیــــم بوَد
که به "بازار تو" کاری نگشود از هنرم...
سیـــزده را همه عالم به در امروز از شهر،
"من خود، آن سیزدهم کز همه عالم به دَرَم..."
تا به دیوار و درش تازه کنم عهــــد قدیم،
گاهی از کوچهء معـــشوقهء خود می گذرم
تواز آنِ دگری، رو، که مرا یاد تو بس!
خود، تو دانی که من از کان جهانی دگرم...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۹ ساعت 2:48 توسط کریم زاده
|