هفته معلم!
سلام
آقا اجازه :
بریم آب بخوریم ؟
آقا اجازه :
یادمون رفت بنویسیم
آقا اجازه :
کار اون شیفتی هاست
خانم اجازه :
میشه واسه منم آفرین بنویسید ؟؟؟
حانم اجازه :
میشه امتحان نگیرید ... خودتون سر جلسه هستید ... میشه سوالهای مهم و امتحانی واسمون انتخاب کنید ؟
چند نمره ارفاق میکنید ؟ جایزه هم میدین؟
خانم ازه :
میشه ... میشه... میشه ... میشه ...
اصلا یادتون هست که میگفتیم :
اجازه :سلام و به همین منوال هم خداحافظی ...
و چه صبور بودند و بردبار ... چه عاشقانه به پای ما سوختند ... چه حوصله ای که خرج حنگ بازیها و مشنگ بازیها و دیونه بازیهای ما کردند که انصافا ما الان زورمون میاد واسه بچه هامون انجام بدیم ...
هر وقت که به سرم دست میکشیدند تا زنگ آخر حتی تا خونه سر سفره ناهار ،رد سفید گچ های دست معلم که به سرم کشیده بود را پاک نمیکردم که به همه بگم بعله امروز معلم نوازشم کرد و چه بسیار اینروزها هم تشنه دست نوازشگرشان هستم و هستیم و هستید .... شک ندارم .
حتی تنبیه شان هم برای دلسوزی بود و آینده مان .
نام همه معلم هایم را میدانم و نامشان برایم تا همیشه زندگی جاودان حواهد بود ...
معلم عزیز آنروزها را که مرور میکنم این شعر را هم زمزمه میکنم :
معلم، غالبا، امروز درس عشق میگوید
که در فریاد میبینیم طفلان را به مکتبها
و امروز که خسته ام شاید سوخته و .... نسل من میگوید،نسلی که در حال دیدن فرو ریختن تمام ارزشهای انسانیست :
ای معلم سر خود گیر که ما چون گرداب
قطع امید ز سر رشتهٔ ساحل کردیم
در هر صورت ما تو را همچنان راهنما و سنگ صبور و همراه خود میدانیم و روزت را تبریک میگوییم ...
بی مرز و بی شک دوستتان داریم .
http://www.fararyazjade.blogfa.com/
آقا اجازه :
بریم آب بخوریم ؟
آقا اجازه :
یادمون رفت بنویسیم
آقا اجازه :
کار اون شیفتی هاست
خانم اجازه :
میشه واسه منم آفرین بنویسید ؟؟؟
حانم اجازه :
میشه امتحان نگیرید ... خودتون سر جلسه هستید ... میشه سوالهای مهم و امتحانی واسمون انتخاب کنید ؟
چند نمره ارفاق میکنید ؟ جایزه هم میدین؟
خانم ازه :
میشه ... میشه... میشه ... میشه ...
اصلا یادتون هست که میگفتیم :
اجازه :سلام و به همین منوال هم خداحافظی ...
و چه صبور بودند و بردبار ... چه عاشقانه به پای ما سوختند ... چه حوصله ای که خرج حنگ بازیها و مشنگ بازیها و دیونه بازیهای ما کردند که انصافا ما الان زورمون میاد واسه بچه هامون انجام بدیم ...
هر وقت که به سرم دست میکشیدند تا زنگ آخر حتی تا خونه سر سفره ناهار ،رد سفید گچ های دست معلم که به سرم کشیده بود را پاک نمیکردم که به همه بگم بعله امروز معلم نوازشم کرد و چه بسیار اینروزها هم تشنه دست نوازشگرشان هستم و هستیم و هستید .... شک ندارم .
حتی تنبیه شان هم برای دلسوزی بود و آینده مان .
نام همه معلم هایم را میدانم و نامشان برایم تا همیشه زندگی جاودان حواهد بود ...
معلم عزیز آنروزها را که مرور میکنم این شعر را هم زمزمه میکنم :
معلم، غالبا، امروز درس عشق میگوید
که در فریاد میبینیم طفلان را به مکتبها
و امروز که خسته ام شاید سوخته و .... نسل من میگوید،نسلی که در حال دیدن فرو ریختن تمام ارزشهای انسانیست :
ای معلم سر خود گیر که ما چون گرداب
قطع امید ز سر رشتهٔ ساحل کردیم
در هر صورت ما تو را همچنان راهنما و سنگ صبور و همراه خود میدانیم و روزت را تبریک میگوییم ...
بی مرز و بی شک دوستتان داریم .
http://www.fararyazjade.blogfa.com/
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۸ ساعت 1:11 توسط کریم زاده
|